تبلیغات
آزادیستان - مطالب داستان کوتاه

مرتبه
تاریخ : جمعه 22 شهریور 1392

داستان,داستان زیبای بودا,داستانک

بودا به دهی سفر کرد .

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .

کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :

«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :

«یکی از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .

برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه بودا و زن، داستانک های جالب و تاثیرگذار، داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 14 تیر 1392

داستان زیبای مترسک,داستان مترسک,داستان آموزنده مترسک,

 

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

 

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

 

گفت : تو اشتباه می کنی!

 

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

 

جبران خلیل جبران




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک جدید، داستان کوتاه مترسک، داستان هایی از جبران خلیل جبران، داستان کوتاه خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1392

داستان,داستانهای خواندنی

 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.» روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک خواندنی و جذاب، سرگرمی، داستان کوتاه پادشاه دوراندیش، داستان کوتاه جدید، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

داستان هدیه فارغ التخصیلی

 

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
 
پائولو کوئلیو




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک های خواندنی، داستان هدیه دانشگاه، داستان کوتاه خواندنی و تاثیرگذار، سرگرمی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392

داستان زندگی عجیب آبدارچی,داستان آبدارچی,داستان کوتاه آبدارچی

 

 مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.» 
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شد. شروع کرد تا برای آینده خانواده‌اش برنامه‌ریزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراطوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت...

 منبع:eghtesadeiranonline.com






طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک خواندنی و جدید، داستان های فارسی، داستان کوتاه آبدارچی مایکروسافت، داستان کوتاه،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392

داستانک, داستانک خدمت به علم با سر قطع شده, داستان

 

 دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه دردانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی  فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آنها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد.
 مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود. پس از وقوع انقلاب در فرانسه تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آنها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف لاوازیه بود.
لاوازیه بعد از اینکه به اعدام با گیوتین محکوم شد تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید . او به شاگردان خود گفت : احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید .
پس از اینکه لاوازیه اعدام شد سر او را بالا گرفتن و او بیش از ده  بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.

منبع:bartarinha.ir

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک جدید، داستان کوتاه خدمت به علم، گیوتین، داستان کوتاه خواندنی و جدید، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391

منطق چیست, داستان منطق چیست, داستان جالب منطق

منطق چیست

 

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد

می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

 

منبع:jalebtar




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستانک منطق چیست، داستانک های جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه جدید، داستان فارسی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391

داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می  کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام  یک نقش مهم  تری دارند.
بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به  دست بگیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.
هنوز چند ساعتی از جابه  جایی نگذشته بود که ناخدا عرق  ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن  مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می  کنم، کشتی حرکت نمی کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی کند، کشتی به گل نشسته است.»
منبع:bartarinha.ir




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی و زیبا، داستان های جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391

داستان,داستانهای خواندنی

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

منبع:asriran.com

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های خواندنی، داستان کوتاه یک مشت شکلات، داستانک، داستان فارسی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390

 

آقای اسمیت به تازگی مدیرعامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یك جلسهخصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 وروی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمیتوانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه جدید وخواندنی، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 17 دی 1390
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است. تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، ئاسانک، داستان زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان های خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 7 دی 1390

داستانک: اعتقاداتتان راچند می فروشید؟

 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه جدید، داستان تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 5 دی 1390

داستان آموزنده: بزرگترین افتخار

 

کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.پسر

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان های خواندنی، داستانک، داستان کوتاه جدیدزیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 4 دی 1390

داستان درویشی که سلطان شد...

 

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان درویشی که شها شد، داستان کوتاه تاثیر گذار، داستانک، داستان های زیبا وخواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 آذر 1390

داستان فنجان های شکسته

 

 

از کارهایش سر در نمی‌آورم. این چند روزه اوضاع‌اش بدتر از همیشه شده. کم کم دارد کلافه‌ام می‌کند. عادت هم ندارد حرفی بزند. فقط می‌زند به دیوانه بازی...

 

- خرده‌های شیشه، کف راهرو پخش شده اند. چوب رختی، همراه با چند تا لباس و حوله افتاده است روی صندلی، کنار شومینه. و تلویزیون را همین جور روشن گذاشته و رفته. بوی سیگار با عطر ملایم خوشبو کننده ای، توی فضا راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعی کرده بویش را با هر چیزی که توانسته از بین ببرد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان های کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان های خواندنی، داستان های تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 25 آذر 1390

داستان کوتاه “طعم هدیه”

 

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

 

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه عاشقانه، طعو هدیه، داتان زیبا، داستان خانوادگی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390

داستانی از ناپلئون

 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های ناپلئون، داستانک، داستان های زیبا، داستان های کوتاه جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 23 آذر 1390

ماجرای جالب و پند آموز شن

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.


او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.


مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 22 آذر 1390

همه ما چهار همسر داریم!

 

پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه پند آموز، داستان تاثیر گذار، داستان کوتاه پادشاه، داستانک، داستان های جالب،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390

داستانه عاشقانه

 

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه عاشقانه، ابراز عشق، داستان تاثیر گذار، داستان جالب، داستان کوتاه پند آموز، عشق، نشان دادن عشق،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390

سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده

 

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان های پند آموز، داستان های تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 20 آذر 1390

تیزهوشی کودک

 

روزی ابن سینا از جلوی دکان آهنگری می گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می خواست.

آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف به همراه نداشت خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت.

آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار. ابن سینا از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل به استعداد کودک شادمان شد و او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: حکایت، داستان کوتاه، ابن سینا، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 20 آذر 1390

راز زیبایی (ارنستو چگوارا)

 

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .


روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .


نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، حکایت، حکایت پند آموز، داستان تاثیر گذار، ارنستو چه گوارا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 آذر 1390

آن سوی پنجره

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان زیبا، داستان کوتاه غم انگیز، داستان پر معنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟








پیوند های روزانه
امکانات جانبی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);