تبلیغات
آزادیستان - مطالب حکایت

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 18 فروردین 1393


داستان گردنبند پر بركت,داستان,داستان آموزنده

روزی پیامبر (ص) در مسجد نشسته بودند. عرب بادیه نشینی وارد شد و گفت: « ای رسول خدا (ص)! من گرسنه ام، لباس مناسبی ندارم، پولی هم ندارم و مقروض نیز هستم، کمکم کنید. » پیامبر (ص) فرموند:« اکنون چیزی ندارم. » سپس به بلال فرمودند:« این مرد را به خانه دخترم، فاطمه (س) ببر و به دخترم بگو که پدرت او را فرستاده است.»

بلال آمد و داستان را خدمت حضرت زهرا (س) عرضه داشت. حضرت نیز در خانه چیزی نداشتند ولی، گردنبند خود را که هدیة دختر حمزة بن عبدالمطّلب بود باز کردند و به بلال دادند و فرمودند:« این گردنبند را به پدرم بده تا مشکل را حل کنند.» بلال بازگشت و امانتی را تحویل پیامبر (ص) داد.

رسول خدا (ص) فرمودند:« هر کس این گردنبند را بخرد، بهشت را برای او تضمین می کنم.» عمار یاسر آن را خرید و سائل را به خانه خود برد. به او لباس و غذا داد و دو برابر میزان قرض به او پول داد. سپس عمار غلام خود را صدا زد و گفت:« این گردنبند را به خانه رسول خدا (ص) می بری و می گویی که هدیه است. تو را نیز به آن حضرت بخشیدم.»

غلام نزد پیامبر (ص) رفت. گردنبند را به ایشان داد و جریان را برایشان شرح داد. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه (س) بخشیدند.

غلام نزد حضرت زهرا (س) رفت. گردنبند را به حضرت داد و جریان را برای ایشان بیان فرمود. حضرت فرموند:« من نیز تو را در راه رضای خدا آزاد کردم.» غلام خندید.

حضرت راز خنده غلام را سوال کردند. و غلام پاسخ داد: « ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.»




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های دوران پیامبر (ص9، داستان گردنبند با برکت، داستان های زیبای صدر اسلام، حکایت های اسلامی و پند آموز، داستان های زیبا و خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392

حکایت مرد لاف زن,حکایت

حکایت مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا ...

شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد.

 

عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.



طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت مرد لاف زن، حکایت های زیبا و تاثیرگذار، داستان های قدیمی پارسی، حکایت کهن و پند آموز پارسی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392

داستان,داستان کفن دزد,داستان کوتاه کفن دزد

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.



طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت کفن دزد، حکایت های باستانی و شیرین پارسی، داستان های کهن و پند آموز پارسی، حکایت کشکول،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1392

حکایت نماز قضا, نماز قضا, حکایت, حکایت آموزنده

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

 

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.





طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت نماز قضا، حکایت های کشکول شیخ بهایی، حکایت های ایرانی، حکایت های خواندنی و تاثیرگذار، داستان های کهن،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1392

حکایت,حکایت مال باخته و كریم خان زند

حکایت مال باخته و كریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

 

مرد به حضور خان زند می رسد و كریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟»

 مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

 

خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

 

خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!»

 

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

 




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت مال باخته و کریم خان زند، حکایت های زیبای پارسی، حکایت و داستانک های کهن پارسی، حکایت پند آموز، داستان و مثل،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 7 تیر 1392

حکایت بهلول,بهلول

 

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.

 

منبع:روزنامه خراسان




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت بهلول و داروغه بغداد، حکایت های بهلول، بهلول، حکایت های ایرانی، داستان های پنداموز بهلول،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392

كلاه فروش,كلاه فروش و میمون ها

 متن حكایت
روزی كلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد كه كلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه كرد. تعدادی میمون را دید كه كلاه ها را برداشته اند.
فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگیرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و دید كه میمون ها همین كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و دید كه میمون ها هم از او تقلید كردند. به فكرش رسید كه كلاه خود را روی زمین پرت كند. این كار را كرد و دید میمون ها هم كلاه ها را بطرف زمین پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.
سال های بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف كرد و تاكید كرد كه اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد كند. یك روز كه او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت كرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. میمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، میمون ها هم این كار را كردند. نهایتا كلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این كار را نكردند. یكی از میمون ها از درخت پایین امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشی محكمی به او زد و گفت: «فكر می كنی فقط تو پدر بزرگ داری.»
شرح حكایت
اگر زمانی كه دیگران پیش می روند ما در فكر حفظ وضع موجود خودمان باشیم در واقع عقب رفته ایم. بخواهیم یا نخواهیم رقابت سكون ندارد.




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت کلاه فروش و میمون ها، حکایت ایرانی، حکایات و داستان های پندآموز ایرانی، داستان های کهن فارسی، داستانک ایرانی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 1 تیر 1392

داستان آموزنده حلوای نسیه, داستان

 

 مردی از حلوافروشی درخواست کرد تا یک کیلو حلوا به او نسیه بدهد، حلوافروش گفت: بچش که حلوای عالی است.

مرد گفت: من روزه هستم و قضای روزه سال پیش را دارم.

حلوا فروش گفت: به خدا پناه می برم از این که با تو معامله کنم. تو قرض خدا را یک سال عقب می اندازی با من چه می کنی؟

کشکول شیخ بهایی




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های ایرانی، حکایت حلوای نسیه، کشکول شیخ بهایی، حکایات پند آموز قدیمی، داستان های آموزنده، شیخ بهایی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392

سختی روزگار,حکایت سختی روزگار,سختی زندگی

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه‌اش پرسید؟ل
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیرقابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت: همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه‌اش پرسید؟
مرد گفت: خوب است و می‌توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی‌های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه آن را تعیین می‌کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.
منبع:aftabir.com






طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت جدید، حکایت های خواندنی، حکایت سختی روزگار، حکایت پندآموز ایرانی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

 

 تعامل و خلاقیت در مدارس

 انوشیروان را معلمی بود.

روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.

انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!

 

منبع:روزنامه خراسان




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت انوشیروان و معلم، حکایت های خواندنی وتاثیرگذار، حکایت های ایرانی، داستان های کهن، داستان کوتاه،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

 

 دعای غلام

 

مردی از پشت در شنید که خدمتکارش بعد از ادای فریضه دست به آسمان برداشته دعا می کند و می گوید: خدایا صدهزار تومان پول به آقای من بده و بعد از او بگیر.

مرد وارد اتاق شد و گفت: این چه دعایی است که می کنی؟

غلام گفت: هیچ نگویید. بگذارید خدا صدهزار تومان را به شما بدهد آن وقت من شما را بهتر از همه می شناسم و می دانم که دیگر ممکن نیست احدی بتواند حتی یک شاهی از آن پول ها را از شما بگیرد.


منبع:روزنامه خراسان




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت، حکایت های شیرین ایرانی، حکایت دعای غلام، داستان های کهن ایرانی، حکایت پندآموز و زیبا، داستانک، حکایت جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392

حکایت برگه و لكه,حکایت,داستان و حکایت

از كوفی عنان (دبیر كل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسیدند: بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟
او جواب داد: «روزی معلم علوم ما وارد كلاس شد و برگه ی سفید رنگی را به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لكه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.»
معلم از شاگردان پرسید: «بچه ها در این برگه چه می بینید؟»
همه جواب دادند: «یك لكه سیاه آقا.»
معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته كلاس راه رفت و سپس با دست خود به اطراف لكه سیاه اشاره كرد و گفت: «بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لكه سیاه را ندیدید؟»
كوفی عنان می گوید: «از آن روز تلاش كردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نكات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم.»
شرح حكایت
حضرت امیر: اندیشه نیك و مستقیم بهترین اندیشه بشر است.




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حمایت، حکایت زیبا و خواندنی، حکایت برگه و لکه، حکایت تاثیرگذار، کوفی عنان،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1392

حكایت, حکایت سعدی, حکایت کوتاه

 ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید.ابن جوزی گفت: نمی دانم.

زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟ او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته ام به آن اندازه ای است که من می دانم و شما نمی دانید و به اندازه معلوماتم بالا رفته ام. اگر به اندازه مجهولاتم می خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می شد که تا فلک الافلاک بالا می رفت.

 

منبع:khorasannews.com




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت سه پله بالاتر، حکایت زیبا و تاثیرگذار، حکایت پند آموز، حکایت ایرانی، داستان های زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1392

 

 

حکایت بهلول,بهلول,داستانهای بهلول

 

جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»

جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.»
شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی  تو دارد ؟»
جالینوس گفت :


گر ندیدی جنس خود کی آمدی             کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک          در میانشان هست قدر مشترک

منبع:anjoman.tebyan.net




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت ایرانی، حکایت های زیبا، داستان های خواندنی، حکایت پند آموز،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391

علت خلقت مگس, داستان, داستان های خواندنی

 

 


غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.

مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»

منبع:asriran.com




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های زیبا، حکایت خلقت مگس، حکایت ایرانی، داستانک، داستان های ایرانی، حکایت جالب و خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 6 دی 1391

حکایت خیاط

 

در شهر مرو خیاطی بود، در نزدیکی گورستان دکانی داشت و کوزه ای در میخی آویخته بود و هر جنازه ای که در آن شهر تشییع می شد سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه حساب آن سنگ ها را داشت که چند نفر در آن شهر فوت کرده اند.

 

از قضا خیاط بمرد و مردی به طلب به در دکان او آمد.

 

در را بسته دید و از همسایه خیاط پرسید که او کجاست. همسایه گفت : خیاط نیز در کوزه افتاد!

 




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت خیاط در کوزه افتاد، حکایت های فارسی، حکایت های ایرانی، داستان های جالب ایرانی، حکایت،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1391

 

سپر و سنگ

 

مردی با سپری که به دوش انداخته بود به میدان جنگ رفت. از طرف دشمن سنگی بر سرش خورد و سرش شکست.

فریاد مرد بلند شد و گفت: ای بی مروت، مگر کوری و سپر به این بزرگی را نمی بینی که سنگ بر سر من می زنی؟




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های پارسی، داستان های قدیمی، داستان های کهن، حکایت سپر و سنگ،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1391

چند کلمه کلیدی

 

مردی در گوشه ای به راز و نیاز به درگاه الهی می پرداخت و چنین می گفت:

 

خداوندا، کریما، آخر دری بر من بگشای.

 

صاحبدلی از آن جا گذر می کرد سخن مرد شنید و گفت:

 

ای غافل این در کی بسته بوده است!




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های ایرانی، حکایت های پند آموز، داستان های کهن ایرانی، حکایت در همیشه باز،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1391

حکایت بهلول,بهلول,داستانهای بهلول

 

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

 

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

 

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

 

گفت : ... صد دینار طلا.

 

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

 

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

 

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

 

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

 

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

منبع کشکول شیخ بهایی




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت ایرانی، حکایت پند دهنده، کشکول شیخ بهایی، بهلول و هارون الرشید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 8 مهر 1391

حكایت,حکایت سعدی,حکایت کوتاه


سائلی به گروهی رسید که طعام می خوردند، گفت: سلام بر شما ای بخیلان! گفتند: ما را بخیل چرا گفتی؟

گفت: با تکه ای نان سخنم را تکذیب کنید!

کشکول شیخ بهائی




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت پارسی، حکایت کشکول شیخ بهایی، کشکول، شیخ بهایی، حکایت پند دهنده،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391

شخصی می‌گفت: روزی به عیادت یکی از فضلا که بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم، به او گفتم خدا را شکر کن و حمد بجا بیاور. تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: « و لئن شکرتم لازیدنکم» یعنی: شکر بکنید همانا زیاد می‌کنم برای شما ... و می‌ترسم اگر شکر او کنم بر بیماری من بیافزاید!

 

(کشکول منتظری یزدی)




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت شکر از ترس، حکایات ایرانی، حکایت پند آموز، حکایت های شیرین ایرانی، پند، کشکول منتظری،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

حکایت,حکایت های جالب,حکایت همسایه فضول

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.

رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.

مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.

یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های ایرانی، حکایت همسایه فضول، پند های ایرانی، حکایات پند آموز و تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 30 تیر 1391

حکایت,حکایت خواندنی,حکایت جالب


 

 

 

به حكیمی گفتند: چه كسی از عداوت مردم سالم می ماند؟

 

جواب داد: آن كسی كه هیچ خیر و شری از او ظاهر نشود.

 

به جهت آنكه اگر خیر از او ظاهر شود اشرار با او دشمنی كنند و اگر شر از او ظاهر شد اخیار با او دشمنی كنند.

 

بلا و نعمت خاص

از حكیمی پرسیدند: نعمتی كه بر صاحبش رشك نبرند، یا بلائی كه بر گرفتارش دلسوزی نكنند می شناسی؟

گفت: آری، آن نعمت تواضع است و آن بلا تكبر.


عابد و دزد

مردی سجاده عابدی را دزدید. عابد چون دید، دزد خجالت كشید و سجاده را واگذاشت و گفت: نمی دانستم كه سجاده از توست. عابد گفت: چگونه نمی دانستی كه سجاده از تو نیست؟!

 

منبع:كشكول شیخ بهایی


 




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت ایرانی، حکایت های شیرین، کشکول شیخ بهایی، حکایت رفتار خنثی از کشکول، کشکول بهایی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 اردیبهشت 1391

عربی در سر سفره معاویه با وی هم غذا شد. معاویه در لقمه ی وی مویی مشاهده کرد به وی گفت: موی را از لقمه ی خود بگیر. عرب گفت : از این سخن تو معلوم شد آن چنان متوجه لقمه های من هستی که موی را در لقمه ای می بینی به خدا سوگند از این پس با تو هم غذا نخواهم شد.

 

برگرفته از کشکول شیخ بهایی 




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت ایرانی، حکایت موی در لقمه، کشکول شیخ بهایی، حکایت از کشکول، داستان های پند آموز،
ارسال توسط میلاد قیامی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟








پیوند های روزانه
امکانات جانبی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);