تبلیغات
آزادیستان - مطالب ابر داستانک

مرتبه
تاریخ : جمعه 22 شهریور 1392

داستان,داستان زیبای بودا,داستانک

بودا به دهی سفر کرد .

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .

کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :

«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :

«یکی از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .

برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه بودا و زن، داستانک های جالب و تاثیرگذار، داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1392

داستان,داستانهای خواندنی

 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.» روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک خواندنی و جذاب، سرگرمی، داستان کوتاه پادشاه دوراندیش، داستان کوتاه جدید، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

 

 دعای غلام

 

مردی از پشت در شنید که خدمتکارش بعد از ادای فریضه دست به آسمان برداشته دعا می کند و می گوید: خدایا صدهزار تومان پول به آقای من بده و بعد از او بگیر.

مرد وارد اتاق شد و گفت: این چه دعایی است که می کنی؟

غلام گفت: هیچ نگویید. بگذارید خدا صدهزار تومان را به شما بدهد آن وقت من شما را بهتر از همه می شناسم و می دانم که دیگر ممکن نیست احدی بتواند حتی یک شاهی از آن پول ها را از شما بگیرد.


منبع:روزنامه خراسان




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت، حکایت های شیرین ایرانی، حکایت دعای غلام، داستان های کهن ایرانی، حکایت پندآموز و زیبا، داستانک، حکایت جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391

علت خلقت مگس, داستان, داستان های خواندنی

 

 


غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.

مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»

منبع:asriran.com




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت های زیبا، حکایت خلقت مگس، حکایت ایرانی، داستانک، داستان های ایرانی، حکایت جالب و خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391

داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می  کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام  یک نقش مهم  تری دارند.
بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به  دست بگیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.
هنوز چند ساعتی از جابه  جایی نگذشته بود که ناخدا عرق  ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن  مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می  کنم، کشتی حرکت نمی کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی کند، کشتی به گل نشسته است.»
منبع:bartarinha.ir




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی و زیبا، داستان های جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391

داستان,داستانهای خواندنی

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

منبع:asriran.com

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های خواندنی، داستان کوتاه یک مشت شکلات، داستانک، داستان فارسی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390

 

آقای اسمیت به تازگی مدیرعامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یك جلسهخصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 وروی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمیتوانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه جدید وخواندنی، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 7 دی 1390

داستانک: اعتقاداتتان راچند می فروشید؟

 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه جدید، داستان تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 5 دی 1390

داستان آموزنده: بزرگترین افتخار

 

کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.پسر

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان های خواندنی، داستانک، داستان کوتاه جدیدزیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 4 دی 1390

داستان درویشی که سلطان شد...

 

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان درویشی که شها شد، داستان کوتاه تاثیر گذار، داستانک، داستان های زیبا وخواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 آذر 1390

داستان فنجان های شکسته

 

 

از کارهایش سر در نمی‌آورم. این چند روزه اوضاع‌اش بدتر از همیشه شده. کم کم دارد کلافه‌ام می‌کند. عادت هم ندارد حرفی بزند. فقط می‌زند به دیوانه بازی...

 

- خرده‌های شیشه، کف راهرو پخش شده اند. چوب رختی، همراه با چند تا لباس و حوله افتاده است روی صندلی، کنار شومینه. و تلویزیون را همین جور روشن گذاشته و رفته. بوی سیگار با عطر ملایم خوشبو کننده ای، توی فضا راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعی کرده بویش را با هر چیزی که توانسته از بین ببرد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان های کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان های خواندنی، داستان های تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 25 آذر 1390

داستان کوتاه “طعم هدیه”

 

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

 

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه عاشقانه، طعو هدیه، داتان زیبا، داستان خانوادگی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390

داستان مادر شوهر خوب من

 

پدر همسرم سال‌ها پیش، قبل از این‌كه ما ازدواج كنیم فوت كرده بود. همسرم آخرین فرزند خانواده است و مدت مدیدیرا با مادرش تنها زندگی می‌كرده و همین مسئله سبب شده است مادر او وابستگی زیادی نسبت به همسرم داشته باشد به‌طوری كه گاه از خودم می‌پرسم او چه‌طور توانسته اجازه بدهد كه حمید ازدواج كند.



ادامه مطلب
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان مادر شوهر، داستان کوتاه زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390

داستانی از ناپلئون

 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های ناپلئون، داستانک، داستان های زیبا، داستان های کوتاه جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 23 آذر 1390

ماجرای جالب و پند آموز شن

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.


او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.


مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 22 آذر 1390

همه ما چهار همسر داریم!

 

پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه پند آموز، داستان تاثیر گذار، داستان کوتاه پادشاه، داستانک، داستان های جالب،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390

داستانه عاشقانه

 

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان کوتاه عاشقانه، ابراز عشق، داستان تاثیر گذار، داستان جالب، داستان کوتاه پند آموز، عشق، نشان دادن عشق،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390

سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده

 

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان های پند آموز، داستان های تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 20 آذر 1390

راز زیبایی (ارنستو چگوارا)

 

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .


روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .


نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، حکایت، حکایت پند آموز، داستان تاثیر گذار، ارنستو چه گوارا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 آذر 1390

آن سوی پنجره

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان زیبا، داستان کوتاه غم انگیز، داستان پر معنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 4 آذر 1390

کدام گوری بودی؟

 

 

مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 

مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسی را ندید. به هر حال نجات پیدا كرده بود.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، داستان کوتاه جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1 آذر 1390

رستوران مبتکر

 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

 

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

 

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

 

با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

 

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

 

منبع:asriran.com




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان رستوران مبتکر، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390

دست نایافتنی بزرگ

 

دهكده مجاور مدرسه شیوانا زن و مرد فقیری بودند كه یك پسر كوچك بیشتر نداشتند. به خاطر بیماری و فقر زن و مرد به فاصله كمی از دنیا رفتند و پسر كوچكشان را با یك جفت گوسفند نر و ماده تنها گذاشتند.

 

پسر كوچك نمی توانست شكم خود را سیر كند به همین خاطر گوسفندانش را برداشت و نزد شیوانا آمد. شیوانا در یكی از غرفه های مدرسه برای پسرك جایی درست كرد و محلی نیز برای گوسفندانش در اختیار او گذاشت.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستانکوتاه، داستانک، داستان زیبا، داستان دست نیافتنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390

به یاد داشته باش كه من هرگز تورارها نخواهم كرد

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، سرخس، بامبو،
ارسال توسط میلاد قیامی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟








پیوند های روزانه
امکانات جانبی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);