تبلیغات
آزادیستان - مطالب ابر داستان کوتاه

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392

داستان,داستان زیبای بودا,داستانک

بودا به دهی سفر کرد .

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .

کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :

«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :

«یکی از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .

برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه بودا و زن، داستانک های جالب و تاثیرگذار، داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 14 تیر 1392

داستان زیبای مترسک,داستان مترسک,داستان آموزنده مترسک,

 

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

 

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

 

گفت : تو اشتباه می کنی!

 

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

 

جبران خلیل جبران




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک جدید، داستان کوتاه مترسک، داستان هایی از جبران خلیل جبران، داستان کوتاه خواندنی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1392

داستان,داستانهای خواندنی

 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.» روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک خواندنی و جذاب، سرگرمی، داستان کوتاه پادشاه دوراندیش، داستان کوتاه جدید، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

 

 تعامل و خلاقیت در مدارس

 انوشیروان را معلمی بود.

روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.

انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!

 

منبع:روزنامه خراسان




طبقه بندی: حکایت، 
برچسب ها: حکایت انوشیروان و معلم، حکایت های خواندنی وتاثیرگذار، حکایت های ایرانی، داستان های کهن، داستان کوتاه،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392

داستان زندگی عجیب آبدارچی,داستان آبدارچی,داستان کوتاه آبدارچی

 

 مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.» 
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شد. شروع کرد تا برای آینده خانواده‌اش برنامه‌ریزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراطوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت...

 منبع:eghtesadeiranonline.com






طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه جدید، داستانک خواندنی و جدید، داستان های فارسی، داستان کوتاه آبدارچی مایکروسافت، داستان کوتاه،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392

داستانک, داستانک خدمت به علم با سر قطع شده, داستان

 

 دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه دردانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی  فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آنها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد.
 مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود. پس از وقوع انقلاب در فرانسه تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آنها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف لاوازیه بود.
لاوازیه بعد از اینکه به اعدام با گیوتین محکوم شد تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید . او به شاگردان خود گفت : احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید .
پس از اینکه لاوازیه اعدام شد سر او را بالا گرفتن و او بیش از ده  بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.

منبع:bartarinha.ir

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک جدید، داستان کوتاه خدمت به علم، گیوتین، داستان کوتاه خواندنی و جدید، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391

داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می  کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام  یک نقش مهم  تری دارند.
بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به  دست بگیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.
هنوز چند ساعتی از جابه  جایی نگذشته بود که ناخدا عرق  ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن  مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می  کنم، کشتی حرکت نمی کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی کند، کشتی به گل نشسته است.»
منبع:bartarinha.ir




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی و زیبا، داستان های جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391

داستان,داستانهای خواندنی

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

منبع:asriran.com

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های خواندنی، داستان کوتاه یک مشت شکلات، داستانک، داستان فارسی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 23 آبان 1391
یه روزی یه پسری با خونوادش دعواش شد و از خونه بیرون زد و رفت خونه یکی از دوستاش

و یک ماه موند. بعد از یک ماه دختری رو سر کوچه میبینه و بهش تیکه میندازه . یکی از


دوستاش میگه : میدونی این کی بود ؟؟؟!!!!!


میگه: نه !!!


میگه : این خواهر


همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی . عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش


رفیقش داشت مشروب میخورد بهش میگه : ببخشید سر کوچه به یه دختره تیکه انداختم

اما نمیدونستم خواهر تو بود! دوستش پیکشو میبره بالا و میگه به سلامتی رفیقی که یه


ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت!





طبقه بندی: خواندنی و تاثیر گذار، 
برچسب ها: خواندنی، مطالب جالب و تاثیرگذار، رفاقت، داستان کوتاه،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390

 

آقای اسمیت به تازگی مدیرعامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یك جلسهخصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 وروی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمیتوانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه جدید وخواندنی، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 7 دی 1390

داستانک: اعتقاداتتان راچند می فروشید؟

 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه جدید، داستان تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390

داستان مادر شوهر خوب من

 

پدر همسرم سال‌ها پیش، قبل از این‌كه ما ازدواج كنیم فوت كرده بود. همسرم آخرین فرزند خانواده است و مدت مدیدیرا با مادرش تنها زندگی می‌كرده و همین مسئله سبب شده است مادر او وابستگی زیادی نسبت به همسرم داشته باشد به‌طوری كه گاه از خودم می‌پرسم او چه‌طور توانسته اجازه بدهد كه حمید ازدواج كند.



ادامه مطلب
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان مادر شوهر، داستان کوتاه زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390

داستانی از ناپلئون

 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان های ناپلئون، داستانک، داستان های زیبا، داستان های کوتاه جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390

سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده

 

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستانک، داستان های پند آموز، داستان های تاثیر گذار،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 20 آذر 1390

تیزهوشی کودک

 

روزی ابن سینا از جلوی دکان آهنگری می گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می خواست.

آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف به همراه نداشت خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت.

آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار. ابن سینا از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل به استعداد کودک شادمان شد و او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: حکایت، داستان کوتاه، ابن سینا، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : جمعه 4 آذر 1390

کدام گوری بودی؟

 

 

مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 

مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسی را ندید. به هر حال نجات پیدا كرده بود.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، داستان کوتاه جدید،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1 آذر 1390

رستوران مبتکر

 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

 

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

 

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

 

با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

 

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

 

منبع:asriran.com




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان رستوران مبتکر، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390

به یاد داشته باش كه من هرگز تورارها نخواهم كرد

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، سرخس، بامبو،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 25 آبان 1390

داستان دختر سی دی فروش

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

 

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

 

بعد از یک ماه پسرک مرد…

 

وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…

 

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…

 

دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

 

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، داستان عاشقانه، دختر سی دی فروش، داستان عشقی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390

داستان خوشبخت ترین آدم!

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:  «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»

 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 2 آبان 1390

نامه پیرزن به خدا

 

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزاننوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

 

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان عاشقانه، داستانک،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 2 آبان 1390

عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.


مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.


موعد عروسی فرا رسید.


زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 

۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

 

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان عاشقانه، شرط عاشقی،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 آبان 1390

عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان جدید، فرشته، مادر،
ارسال توسط میلاد قیامی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 مهر 1390

خودت پل خودت را بساز

 

پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟»



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه جدید، داستان زیبا،
ارسال توسط میلاد قیامی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما طرفدار کدام تیم هستید؟








پیوند های روزانه
امکانات جانبی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);